2006/12/30
صدام بازی آخر را جانانه،مردانه وشاهانه باخت.
از مرگ دیکتاتور عراق خوشحال نشدم
امروز صبح خبر به صورت پیام کوتاه به تلفن همراهم رسید.در کلاس بودم و زیاد به قضیه توجه نکردم . به منزل آمدم تلویزیون را روشن کردم صدام حسین تکریتی را دیدم با چهره ای مظلوم تن به دار داد.
دروغ نمی گویم سخت دلم برایش سوخت . آن ابهت کجا و این حقارت کجا ؟ از اینکه به کشورم حمله کرد و هزاران بی گناه را در خون غلتاند خوشحال نبوده و نیستم ولی دلیلی نمی دیدم که مرگش را آرزو کنم. چهره اش معصوم شده بود انگار فریاد می زند آمریکا خودت مرا به این روز رساندی ،انگار فریاد می زد آمریکا مرا اعدام کن تا نگویم پشت پرده چه خبر است . آنقدری که از اعدام صدام ناراحت شدم از اعدام جوانان در خیابان ها به دست جمهوری اسلامی ناراحت نشده بودم .
به اعتقاد من تنها نقطه روشن در پرونده اش اراده پولادینش بود. او هرچه خواست کرد و مثل یک مرد با قدرت مسئولیت همه چیز را پذیرفت. بسیار دیده ام کسانی را که بعد از تجاوز به عنف ، قتل و کشتار به التماس متوسل می شوند ولی این مرد مردانه باخت در حالی که می توانست بگویید سلاح کشتار جمعی را از خارج به دست من دادند ولی بهانه جویی نکرد. گفت کاری بوده که من کرده ام و قبول دارم. صدام تا آخرین لحظه حکومتش اجازه نداد بیگانه به عراق وارد شود ولی امروز دولت عراق فاقد چنین فاکتوری است. آمریکایی ها و انگلیسی ها سخت مشغول دوشیدن سرمایه های ملی عراق هستند.
فیلم دادگاهش را دیدم وقتی قاضی از او پرسید که هستی گفت تو که هستی من صدام حسین هستم رئیس جمهور عراق . این خاصیت شاهان است باخت را قبول ندارند . صدام هم قبول نداشت بازی را باخته است.
وقتی از او در مورد بمباران شیمیایی در جنگ با ایران سوال پرسیده شد گفت نه تنها از این کار ناراحت نیستم بلکه به آن افتخار می کنم .صدام حفظ خاک کشورش را بر جان مردمش ترجیح داد و حتی نگذاشت مردمش به دست نیروی بیگانه اسیر شوند. همه را در دم کشت تا دشمنش سودی نبرد. در زمان خوارزمشاهیان در ایران هم یکی از پادشاهان خوارزم که نامش را به خاطر ندارم در هنگام حمله دشمن زنان و کودکان را در آب ریخت تا به دست دشمن نیافتند.
شاید دولت وقت عراق از بابت حذف صدام خشنود شد اما مساله مهم این بود که فیزیک صدام را حذف کرد نه خودش را . قاضی دادگاه خیلی تلاش کرد که به صدام بقبولاند که اشتباه کرده ولی صدام تا آخرین لحظه همه رفتارهایش را موجه دانست واین یعنی باخت قاضی و دولت عراق. همین طرز تفکر است که دیکتاتور ساز می شود فرد تمام رفتارهایش را موجه می داند و برای تمام رفتارهایش دلایلی موجه نزد خود دارد که سبب می شود به خوب و بد رفتارش توجه نکند و اصولا معنی ظلم را نداند.
صدام تمامی کارهاش را موجه دانست و به اعتقاد خودش بی گناه مرد .
از دست مدافعین حقوق بشر هم کار برای صدام بر نیامد ولی به اعتقاد من با یک معادله تک حذفی ساده می شد صدام را بی گناه دانست و آن حذف آمریکا بود. به جرات می گویم اگر ایالات متحده اصلا در کره ی زمین وجود نداشت امروز دنیا رنگ آسایش را می دید. مثلا نه دیگر در ایران جمهوری اسلامی بود و نه طالبانی در افغانستان برای گردن کشی،نه اسرائیلی بود برای جنایت های رنگارنگ ،نه دیکتاتوری.
اگر وکیل بودم وکالت صدام را برعهده می گرفتم با آنکه می دانستم تمام وجودش به جنایت آلوده است . حداقل کاری که می کردم این بود که از مرگ نجاتش می دادم گرچه وکلای مدافعش هم از انجام این کار ناتوان بودند.
اما آقای صدام حسین ای کاش وصیتی برای دیکتاتور های دیگر هم نوشته بودی و می گفتی هیچ ظلمی پایدار نیست.ای کاش ظلم را کسی برایت تعریف می کرد.
چقدر لحظه مرگ انسان ها زشت است ، اعدام که دیگر نهایت زشتی است .
صدام گرفتار بی عدالتی سیاست دولت آمریکا شد وگرنه... به امید روزی که نه ظلمی داشته باشیم نه اعدامی
12/30/2006
2006/12/27
یار در بند چشم انتظار آزادیت نشسته ایم

کن رها بازوی در بند مرا پای در بند دماوند مرا

نماد یک نسل در بند،کیانوش سنجری

کیانوش محکوم به آزادی شد

2006/12/21
یلدا را در کنار مادران ،پدران و همسران رنج دیده ی زندانیان سیاسی جشن می گیریم

زندانیان سیاسی


هموطنان عزیز
امشب بلند ترین شب سال است و بزرگترین سرمایه های ما در زندان به سر می برند.
نظام حاکم با در بند نگاه داشتن عزیزترین فرزندان و سرمایه های ملت درد و رنجی و افزون بر خانوده هایشان تحمیل کرده است . اینها همان های هستند که قرار بود بنا بر شعارها اولیه جمهوری اسلامی آزاد باشند .نیک می دانیم آزادی اندیشه امروز به تحفه ای گران بها در مملکت ما تبدیل شده است .
زندانیان سیاسی در بند حکومت هر روز شکنجه می شوند و در این میان بود اکبر محمدی دانشجوی مبارز به طرز مشکوکی در گذشت .احمد باطبی ماه ها در 209 محبوس بود و امروز در بندی دیگر است ، کیانوش سنجری به دلیل ابراز عقیده 75 روز است در سلول انفرادی نگهداری می شود.دکتر کیوان انصاری،خیر الله درخشندی و ابولفضل جهاندار نیر هر یک سه ماه است بدون اتهام در زندان به سر می برند.عباس دلدار از متهمین ردیف اول قیام افتخار آمیز 18 تیر ماه 1378 همچنان به دنبال حق آزادی مشروط است .دکتر ناصر زرافشان وکیل خانواده های قتل های زنجیره ای همچنان در زندان اوین سالهای زندگی خود را می گذراند و چند روزی است در مرخصی به سرمی برد. بهروز جاوید تهرانی دیگر زندانی است که تمامی حقوقش پایمال شده است و در زندانی مخوف تر از اوین نگهداری می شود.مهرداد لهراسبی متهم دیگر قیام 18 تیر به دنبال وثیقه ای است که در بیرون از زندان به معالجه پیکر بیمارش بپردازد.
اینها نمونه های نقض مسلم حقوق بشر بودند که نام بردیم و باید به این تعداد نام زندانیان سیاسی در آذربایجان ،کردستان،خوزستان و سایر نقاط میهن را اضافه کنیم .
یلدای امسال را با خانواده های زندانیان سیاسی همدرد باشیم و مرحمی بر دل تنگ این عزیزان باشیم . باشد که در سایه حکومتی دموکرات یلدا را در کنار عزیزانمان جشن بگیریم.امید است نور این شب پلیدی ها را در هم نوردد.

آرسام آزاد
امور دانشجویی کمیته دانشجویی دفاع از زندانیان سیاسی
1385/09/30
12/21/2009
2006/12/20
نماد یک نسل در بند ،کیانوش سنجری

نماد یک نسل در بند ،کیانوش سنجری

2006/12/19
نمک نشناس نیستم. من با این نهاد پیوند قلبی دارم

Student Committee For Defense Of Political Prisoner کمیته دانشجویی دفاع از زندانیان سیاسی

در این مدتی که نبودم ایمیل های زیادی دریافت کرده ام . یکی از دوستان که سخت نگران شخصیت من شده است و برای من نوشته آخرین ضربه را بزن و توضیح داده اند چگونه تبر به دست بگیرم و گفته اند سعی نکن نفس دوباره ای باشی که شخصیتت بر باد می رود .اول اینکه که متاسفم برای آنهایی که میدان مبارزه را با خاله زنک بازی آلوده کرده اند . دوم اینکه کمیته خانه من است کسی دیوار خانه اش را خراب نمی کند. سوم اینکه بهتر است نگران شخصیت خودتان باشید.
من وارد جنگ زرگری نمی شوم نمی دانم این ها از جان این مبارزه چه می خواهند که گمان می کنند اگر کمیته از کار بیافتد مثلا به جایی رسیده اند این تیشه به ریشه زدن را بس کنید.آن کسی که تا امروز کمیته را سر پا نگاه داشته مطمئنا چه من باشم چه نباشم حفظش خواهد کرد. نمی دانم چه فعالیتی انجام داده ام که می گویند اگر نباشم اتفاقی می افتد. این را ذکر کنم کارهایم را برای شهرت و... انجام نمی دهم من برای اعتقادم می جنگم نه... .

شخصا وقتی در جایی کاری را شروع کنم بیمار گونه دست افراد را خالی نمی کنم و تا نتیجه گیری در کنار آن خواهم بودم وقتی نتیجه می گیریم که زندانی سیاسی نداشته باشیم .
این درخت آنقدر تنومند است که بار ریختن تمام شاخه هایش هم خزان نکرده است .درخت کمیته دانشجویی دفاع از زندانیان سیاسی را مراقبت خواهم کرد وبازهم می گویم یک عضو عادی این کمیته هستم .
اولین نهاد دانشجویی مدافع حقوق بشر را احترام بگذاریم و به یاد آوریم روزی آه از نهاد جمهوری اسلامی بلند کرده بود. دقیقا همان روزهایی که من و تو که امروز نام مبارز را برای خودت انتخاب کرده ای یا فعال حقوق بشر شده ای تنها فعالیت مان گوش کردن به رادیو های لوس آنجلسی بود و گوش می کردیم قهرمانی های این نهادی را که امروز می گویید آخرین ضربه را به آن بزنم . یادتان هست کسرانی را ؟ یادم هست صحتی را. من خوب یادم هست که مجری صدای ایران فریاد زد بر کف پای محمد رضا کسرانی شلاق زده اند و مجبورش کرده اند دور حوض شکنجه گاه توحید راه برود. یادم هست وقتی مهندس طبرزدی در مصاحبه اش اعلام کرد کوروش صحتی در توحید از زیرچشم بندش با آن شرایط خفقان به من گفته است پاینده ایران .آن روز ها با شنیدن این صحبت ها فقط احساس غرور می کردم امروز احساس مسئولیت می کنم.
من در جایی قرار گرفته ام که آنها روزی خشت روی خشتش گذاشته اند. ارزش این نام را در ک می کنم و می دانم وقتی نام عضو کمیته دانشجویی دفاع را یدک می کشم چه مسئولیت سنگینی دارم . نمی دانم مرا چه فرض کرده اند ولی من انسانم و نمک نشناس هم نیستم در وجودم هم پشت پا زدن و خیانت تعریف نشده است. در آن روزها این پسرک کنجکاو باورش نمی شد روزی دبیر دانشجویی آن شود. نه من بزرگ شده ام نه کمیته کوچک . زمانه بی رحم تر شده است.گویا برخی انتظار دارند به کسی که راه و چاه را نشانم داده بگویم خداحافظ .من ارزش نهادی را که در آن حضور دارم را می دانم و مسئولش را هم بیگانه از خود نمیدانم.تنها نهاد مدافع زندانیان سیاسی که مورد تایید من می باشد همین کمیته دانشجویی دفاع از زندانیان سیاسی است
می خواهم با مطالعه بیشتر و با فعالیت های بیشتر توان کمیته را بالا ببرم. بار دیگر بهار کمیته دانشجویی دفاع از زندانیان سیاسی را خواهیم دید.قول می دهم به زودی فوران این آتشفشان موقت خاموش را مشاهده خواهیم کرد.
روی یک خشت خیس بنویسید کمیته دانشجویی دفاع از زندانیان سیاسی
ماندگار کمیته دفاع
به امید آزادی کلیه زندانیان سیاسی
2006/12/12
خروج نام مجاهدین از لیست سازمان های تروریستی توهین به مردم ایران است
امروز مثل روزهای گذشته خبر های جالبی را دریافت کردم. جالب ترین خبر خروج احتمالی نام گروهک منحله ی مجاهدین خلق از لیست سازمان های تروریستی است . این مهم به واقعیت تبدیل نخواهد شد چون دست مجاهدین به خون آمریکایی ها هم آلوده است و پس مطمئنا هیچ دادگاهی قدرت ایستادگی در برابر خواست آمریکا را نخواهد داشت مگر اینکه آمریکا موافق این جریان باشد.
در اینجا بد نیست بار دیگر به نامه شجاعانه مهندس حشمت الله طبرزدی به این گروه بد سابقه اشاره کنیم که با پاسخ متناسب با شعور و ادبیات مخصوص این گروه مواجه شد. در اینجا ذکر کنم به اعتقاد من مجاهدین از حکومت فعلی ایران بسیار خطرناک تر هستند.
سخنی با برادران مجاهد "مهندس حشمت الله طبرزدی
پنجشنبه ٨ دی ١٣٨۴ – ٢۹ دسامبر ٢٠٠۵
من در نامه اول، تحت عنوان «پيشنهاد به مجاهدين خلق » سعی کردم باب گفتگو را با اين دوستان آغاز کنم . در آن نامه هيچ توهين و بدزبانی عليه آنان بکار نبرده و به وصف برخی مسائل و در نهايت، ارائه پيشنهادهايی از سر دوستی قناعت کردم. اما پاسخ اين دوستان متفاوت بود.اگر چه پاسخ آنان با تاخير زياد و به صورت ناقص به دستم رسيد، اما در هر حال تلاش می‌کنم با اين نامه پاسخی منطقی به «سازمان مجاهدين خلق» بدهم. اين جوابيه تحت عنوان «سخنی با برادران مجاهد» تنظيم ميگردد. برای اينکه به آنها نشان دهم که هيچ خصومتی با آن عزيزان نداشته و آنها را – اعم از دختران و پسران مجاهد و هر ايرانی ديگری که بنام ملت ايران تلاش ميکند - خواهران و برادران خود می‌پندارم. به همين دليل به هيچ کس دشمنی نمی‌ورزم . – حتی اگر آنانکه مرا دشمن خطاب کنند- .
متن جوابيه‌ی «برادران مجاهد» به «پيشنهاد» من، بيش ازهر چيز تائيد کننده نظرات من درباره‌ی آنان است. برای اينکه آنها در جوابيه، از يک ادبيات خشن و همراه با توهين، تهمت و تخريب استفاده کرده‌اند. استفاده از آن ادبيات که به مواردی از آن اشاره خواهم کرد، نوعی عقب ماندگی تاريخی را آشکار می‌سازد. چون هر گروه مترقی و دمکراتی که مخالف و يا حتی دشمن خود را منکوب نمايد، از منطق و استدلال بهره می گيرد. اما ادبيات امروز «برادران مجاهد» من را بياد دهه شصت و پيش از آن می‌اندازد. گويا اين دوستان هنوز در دهه‌های چهل و پنجاه و شصت، باقی مانده‌اند. در آن دوران هر فرد و يا گروه، به ويژه گروه‌ها و سازمان‌های نظامی – سياسی، «هارمونی» بين عمل و زبان خود به وجود می‌آوردند. يعنی کلمات از زبان و قلم آنها همانگونه تراوش ميکرد که از دهانه تفنگ آنان خارج ميشد.
به همين دليل اگر اعلاميه‌های آن دوره‌ی گروه‌های انقلابی را بخوانيد بخوبی ميتوانيد به ايدئولوژی و نيز «عمل» آنها و فضايی که در آن تنفس ميکردند را دريابيد که اين زبان نشان دهنده‌ی هويت يک گروه يا سازمان نيز هست. هر سازمانی، هراندازه «راديکال‌تر» می‌بود، از ادبيات «راديکاليزه» نيز استفاده می‌کرد. اگر اين جمله‌ی «ويتگنشتاين» که «مرز جهان، مرز زبان است» را بشنويم – و البته نه اينکه بپذيريم – تا حدود بيشتری مشخص ميگردد که از طريق زبان و ادبيات مورد استفاده ، بخوبی می‌توان به هويت يک جريان پی برد. من به سهم خود از اين مسئله متاسفم که در دهه ۸۰ و در دورانی که گفتمان حاکم بر فرهنگ سياسی ايران يک گفتمان منطقی و مصلحت جويانه است، هنوز دوستان مجاهد ، «در فضای سال‌های اوايل انقلاب و پيش از آن بسر می‌برند. يعنی همه چيز را سفيد و سياه می‌بينند و بر اين گمان هستند که هر کس با آنها بود، حتما" حق مطلق است و هر کس با آنها مخالف بود، پس ضرورتا" باطل، توطئه گر، مزدور، جنايتکار، و دشمن است. مطلق انديشی فکری نه فقط برای حکومتی سرکوبگر مثل جمهوری اسلامی و رهبران آن، خطرناک است بلکه برای يک سازمان سياسی – نظامی و مخفی، ولو اينکه «اپوزسيون» باشد نيز خطرناک است. برای اينکه اگر قرار باشد يک سازمان سياسی – نظامی مطلق انديش و خشونت طلب باشد حتما" اين فرهنگ خود را در فردای پيروزی به درون لايه‌های جامعه تسری خواهد داد. بنابراين يکی از ضرورت‌های قطعی است که در بين «اپوزسيون» روند «دمکراتيزاسيون» طی گردد. مادام که چنين اتفاقی در بين همه گروه‌های اپوزسيون، بويژه برادران مجاهد، و سلطنت طلب‌های افراطی و کمونيست‌های ارتدکس نيفتاده باشد، بايد از پيروزی بر رژيم استبدادی و مذهبی نگران بود. زيرا بيم آن ميرود که بار ديگر حوادث دهه ٦۰ تکرار شود و برادر کشی در کشور براه افتد.
من معتقدم مهم‌ترين مسئله‌ی، پيروزی بر استبداد، رسيدن به فرهنگ دمکراسی در بين گروه‌های اپوزوسيون است. به همين دليل خواهان اين هستم که از طريق گفتگو، بويژه با اپوزسيون های موثری چون سازمان مجاهدين خلق، از آنها بخواهيم که از طريق گفتگو به ويژه اخلاق خشونت گرايانه و مطلق انديشی دست برداشته و به تعامل مثبت و سازنده با ساير افراد و گروه‌های خارج از سازمان خود بپردازند. شرط اين تعامل مثبت اين است که هر فرد يا گروهی بپذيرد که اين امکان وجود دارد که در ايدئولوژی و رفتار خود دچار اشتباهات و يا جزم‌هايی شده باشد. تا چنين پيش فرضی وجود نداشته باشد، هيچ گفتگو و تعاملی نيز صورت نخواهد گرفت. هر کس سعی خواهد کرد، خود را حق مطلق قلمداد نموده و ديگران را دشمن و توطئه‌گر بداند.
دوستان مجاهد، پاسخ به پيشنهاد خيرخواهانه من را با عنوان «طبرزدی مجيزگوی امام خامنه‌ايی» شروع کرده‌اند. پاسخ من اين است که ممکن است گزينش اين عنوان به اين دليل باشد که آن دوستان من را نمی‌شناسند. اگر اين است، حداقل می‌توانستند از طريق اعضا و هواداران خود درباره من و روحيه من تحقيق کنند.
من اصولا اهل مجيزگويی نيستم. اگر می‌خواستم مجيز گوئی کنم، می‌بايست در حمايت يا طرفداری از «جمهوری اسلامی» باقی می‌ماندم. نه اينکه به مبارزه تمام عيار برعليه آنان برخيزم و ٢٤ سال محکوميت زندان و محروميت اجتماعی بگيرم.
از من به عنوان «شارلاتان بدسابقه» ياد کرده‌اند. به ياد دارم که همين يکی دو سل پيش بود که رهبر جمهوری اسلامی نيز برای تخريب مخالفان خود از کلمه‌ی «شارلاتان» استفاده کرده بود. من مايلم اين دوستان دلايل شارلاتان بودن من را اعلام کنند که اگر واقعيت داشته باشد، مطمئنا" خود را اصلاح خواهم کرد. همچنين درباره‌ی «بد سابقه» بودن نيز چنانچه منظور آنها سابقه حمايت از جمهوری اسلامی است، من نيز خود پشيمانم و قبلا" نيز بارها اعلام نموده و در عمل نيز به اثبات رسانده‌ام. بنابر اين معتقدم آن بدی را تاکنون از سابقه خود زدوده و جبران کرده‌ام. من از سن ۱۸ سالگی به مدت حداکثر ۱٥ سال – تا ٣٥ سالگی – از رژيم جمهوری اسلامی حمايت کرده‌ام. و اين حمايت به قصد طرفداری از اهداف عالی مطرح شده‌ی انقلاب که يکی از شعار دهندگان آن خود مجاهدين بودند، مثل عدالت خواهی، آزادی طلبی و عزت مردم ايران بوده است. حال يا خود اشتباه کرده‌ام – که تاکنون با مبارزات خود آنرا محو ساخته‌ام – و يا من را هم چون ميليون‌ها ايرانی ديگر به اشتباه انداخته‌اند. اما تا کنون همچون دوستان مجاهد خود دست دوستی به صدام – ديکتاتور عراق – نداده و سلاح بر ميهن برنداشته و برادرکشی نکرده ام. بنظر شما کدام يک بدتر است؟! بنابراين اگر قرار باشد کسانی من را بد سابقه بنامند مطمئنا" اين دوستان نمی‌توانند باشند.
يک بار ديگر توجه خوانندگان گرامی، به ويژه برادران مجاهد را به عبارت در متن – در پاسخ به پيشنهاد من - جلب ميکنم: «در ٢٧ سال گذشته شمار زيادی از پاسداران و حتی دژخيمان رژيم در خلال جنگ قدرت، گرگهايی درون رژيم زندانی، اعدام و ترور شده‌اند. گرگزاده خمينی – احمد – و سعيد امامی، نمونه‌های معروف اين گونه افرادند. طبرزدی هم نمونه ديگری است که مدتی است رل مخالف را بازی کرده است.» براستی آيا استفاده از اين واژه‌ها درباره دشمن، مخالف و يا منتقد، در شان يک گروه سياسی که از پيش برای ما «رهبر» و «رئيس جمهور» نيز تعيين کرده است!، ميباشد؟! اگر گروهی که اينک در موضع اپوزسيون است درباره ديگران اعم از «خمينی»، «احمد خمينی» و سعيد امامی، و... و من، چنين ادبياتی بکار ميبرد، چه تضمينی وجود خواهد داشت چنانچه حاکم گرديد، همه اين به زعم آنان گرگها را از دم تيغ نگذراند؟! اصولا گروه‌های تماميت خواه اعم از جمهوری اسلامی يا مخالفين آن، به اين دليل دست به کشتار وحشيانه ميزنند که مخالفين خود را گرگ می‌بينند. همين ايدئولوژی است که فاشيسم را پرورش می‌دهد. آيا بهتر نيست يک بار برای هميشه دست از تماميت خواهی و خشونت گرايی برداشته، و حتی دشمن خود را گرگ نناميم؟!! چه رسد به من که اصولا با هيچ احدی دشمنی و خصومت ندارم.
دوستان مجاهد در پاسخ خود به من ميگويند «او – منظور من هستم – در پيشنهاد به مجاهدين خلق که در سايت‌های وزارت اطلاعات درج گرديده رک و پوست کنده – بخوانيد صريح و بی پرده – ميگويد
:۱ - «مجاهدين در دو دهه گذشته به تروريسم مشغول بوده اند...»
من هيچگاه در نامه خود چنين حکمی صادر نکرده‌ام. اين حرف تحريف شده است. چرا که من گفته‌ام «مجاهدين در کارنامه خود مرتکب اعمالی شده‌اند که عرف بين الملل آن اقدامات را ترور می‌نامد.» برای نمونه از برخی بمب گذاريها ياد کرده‌ام. در ضمن به ديدگاههايی مثل دولت آمريکا و اروپا استناد کرده‌ام. آيا واقعيت غير از اين است؟!! يعنی آيا دول شرقی جهان چنين نظری درباره آنها ندارند؟!!
٢ - «سران حزب جمهوری اسلامی – امثال بهشتی که راست پوتين خمينی بوده – و رجائی و باهنر – طفلکی‌ها – دستشان به هيچ خونی آلوده نبود!!» من از دوستان مجاهد – از اين سازمان بشر دوست – ميخواهم تا افرادی را که بهشتی و باهنر کشته‌اند را اعلام کنند. من اگرچه اينک به عنوان مخالف سياسی جمهوری اسلامی، حتما انديشه و عملکرد آن روز بهشتی را محکوم می‌کنم، اما اين اعلام مخالفت و محکوميت به معنای تائيد - اعدام امثال او از طريق بمب گذاری و بدون تشکيل دادگاه - نيست. بلکه امروز نيز هرگونه ترور از اين دست را محکوم می‌کنم. در عين حال عامل اين اقدامات را نه همه‌ی اعضای آن سازمان، بلکه متوجه سران آن دانسته و به همين دليل است که به سران آن سازمان پيشنهاد داده‌ام خود را فدای «خلق» و فدای «سازمان مجاهدين خلق» نموده و مسئوليت همه آن ترورها را به عهده بگيرند واجازه دهند اين سازمان با پشتوانه ی تشکيلاتی – سياسی و توانمندی‌های خود، بر ملت ايران باقی بماند.
همانگونه که معتقدم سران جمهوری سلامی می‌بايست همه مسئوليت ترورها و اعدام‌ها،- به ويژه اعدام‌های دسته جمعی - را به عهده گرفته و پاسخگوی اقدامات خود باشند. واقعيت اين است که سران مجاهدين خلق با اعلام جنگ مسلحانه در ٢٩ خرداد ۱٣٦۰ بهانه بدست عوامل خشونت طلب در رژيم جمهوری اسلامی دادند تا ملت ايران در ٢٧ سال گذشته شاهد بدترين انواع شکنجه و اعدام و ترور باشند. در اين مورد سران جمهوری اسلامی و سازمان مجاهدين - نه به يک اندازه – بايد پاسخگو باشند.
٣ - «مجاهدين در جريان جنگ هشت ساله به کشتن سربازان ايرانی می‌پرداختند» پس لابد دوستان مجاهد برای ماه عسل به عراق رفته و تشکيلات نظامی ساخته بودند؟!! و لابد صدام هم محض رضای خدا از آنها حمايت می‌کرد؟!! و لابد عمليات نظامی آنها در مرز عليه سربازان ايرانی و به ويژه در «شبيحخون‌ها» و کشتن هموطنان ايرانی، به قصد تفريح صورت گرفته است ؟!! دوستان گرامی به چه دليل از بيان حقيقت عصبانی می‌شويد؟!! براستی اگر در جنگ عراق عليه ايران شرکت نکرده‌ايد، با صراحت اعلام نمائيد و چنانچه شرکت کرده‌ايد، مسئوليت آنرا بپذيريد و اعضا و کادرهای سازمان را از آن مبرا نمائيد و اطمينان داشته باشيد که ملت ايران آنان را خواهند بخشيد.
٤ - «مجاهدين در عراق کردها را سرکوب کرده‌اند» در اين باره نيز سخنان من تحريف شده است. زيرا من در اين مورد هيچ آگاهی مستندی ندارم و صرفا از برخی رهبران کرد ايرانی شنيده‌ام. سازمان مجاهدين خلق اگر در سرکوب کردهای عراقی نقشی نداشته بايد از خود دفاع نمايد و اين مسئله باعث خوشحالی ما هم خواهد گرديد.
٥ - «مجاهدين از آخوندهای حاکم، بسيار خطرناکترند» البته تا آنجا که بياد دارم چنين حکمی نيز صادر نکرده‌ام. بلکه تاکيد من اين بود که اگر بخواهند با همان سابقه و چنان ايدئولوژی و به عنوان يک گروه درون گرا و مسلح باقی بماند، نسل جديد که يک نسل ليبرال و آزاديخواه است، چنين سازمانی را خطرناکتر از آخوند‌های حاکم ميداند. براستی که «آفتاب آمد دليل آفتاب». وقتی يک سازمان که در موضع اپوزسيون قرار دارد، در قبال انتقاد فردی که او نيز از اپوزسيون ميباشد اينگونه دست به خشونت گفتاری ميازد، اگر حاکم شود خطرناک‌تر از «آخوندهای حاکم» نخواهد شد؟!! مگر اينکه در وضعيت فعلی آن تغييراتی به وجود آيد.
خوشبختانه عناصر زيادی از درون اين سازمان دست به اصلاحات درونی زده‌اند. ما از حرکت مثبت آنان استقبال می‌کنيم. من نيز به نوبه خود به اين مسئله آگاهی دارم که چرا اين سازمان در برابر يک پيشنهاد خيرخواهانه تا آن اندازه عصبانی شده و بجای پاسخ روشنگرانه، يک «فحشنامه » سياسی منتشر نموده‌اند. من ميدانم که کادرها و بدنه آن در صدد به روز کردن آن سازمان است. به همين دليل نيازمند يک پوست اندازی است. پذيرش دمکراتيزاسيون و نقد گذشته، آنگونه که همه گروه های دمکرات به آن دست زده‌اند، يک نياز فوری برای اعضای آن سازمان است. زيرا جنبش فعلی مردم ايران يک جنبش مسالمت آميز و دمکراسی خواهانه است. هر نوع خشونت رفتاری و يا تماميت خواهی، موجب ميشود تا حکومت فعلی استوارتر گردد. چرا که اين رژيم نيز مظهر خشونت و توتاليتاريسم است. با خشونت و تماميت خواهی نميتوان با آن مبارزه کرد. اين حق هواداران و اعضای زجر کشيده سازمان مجاهدين خلق است که در جنبش دمکراسی خواهی ملت ايران نقش داشته باشد. بنابراين تلاش آنها برای رهايی از «دگماتيزم» سازمانی و «هژمونی سانتراليزم» که کوله باری از عملکرد تاريخی غيردمکراتيک را پشت سر گذاشته، يک حق منطقی است. بنابراين «دمکراتيزاسيون» ميتواند اولين پروژه اين سازمان باشد. اين همان روندی است که همه گروهای اپوزيسيون، - به استثنای جريانات ارتدکسی – طی کرده‌اند و اينک نوبت به سازمان مجاهدين خلق رسيده است.
سران اين سازمان نبايد اين فرصت تاريخی را از دست بدهند و هر صدای منتقد و يا مخالف از درون يا بيرون سازمان را با انگ زدن و فحاشی و تخريب، خاموش کند. اين همه رسالتی است که اينگونه مقالات انتقادی به عهده خود دارند.
دوستان مجاهد در پاسخ به مقاله من آورده‌اند: «زمانی که طبرزدی با کارنامه‌ايی از دفاع فعال و مشارکت در جنگ افروزی‌ها و جنايت‌های وحشيانه‌ی خمينی عليه مردم ايران، در دفتر تحکيم وحدت بود، رفسنجانی او را کشف کرد. چون به پول و شهرت، علاقه وافری داشت و رفسنجانی از او برای انشعاب در دفتر تحکيم وحدت که آن زمان عليه رياست جمهورريش مخالفت خوانی ميکردند، استفاده کرد.»
من براستی با ديدن اين پاسخ از سوی آن سازمان عريض و طويل که ادعای جانشينی حکومت آخوندها را دارد به يک پيشنهاد خيرخواهانه شگفت زده شدم. البته پيش از آن، در سال ۱٣٦٧ متن سخنرانی سالانه آقای «مسعود رجوی» به دستم رسيد که او هم يک سری اتهامات بی اساس را متوجه من کرده بود و البته مردم را از فريب خوردن توسط من، بر حذر کرده بود. حال نيز مشاهده می‌کنيم که همان اتهاماتی را که رژيم حاکم در طی چند سال گذشته از طريق رسانه‌های خود به من وارد کرده بود، دوستان مجاهد، بی کم و کاست در اعلاميه خود تکرار کرده‌اند. در واقع از آنان بعيد است که منبع اطلاع رسانی خود را رسانه‌های جمهوری اسلامی قرار دهند. براستی اين دوستان از کجا دريافته‌اند که من شهرت طلب يا پول دوست هستم؟!! البته در يک اندازه معمول و نرمال هيچ کس از پول و شهرت دلگير نمی‌شود. اما درباره من غلو کرده‌اند. ضمن اينکه رابطه من با دفتر تحکيم و رفسنجانی را بکلی اشتباه و تحريف شده بيان کرده‌اند. تاريخ جدايی من از دفتر تحکيم به سال ۱٣٦٢ مربوط می‌شود که در آن زمان رفسنجانی رئيس مجلس بود و اتفاقا رابطه دفتر تحکيم در آن زمان با او بد نبود. چون او در آن زمان از مواضع جناح چپ حاکميت حمايت ميکرد. به همين دليل، اميدوارم که همه اطلاعات دوستان مجاهد از اين دست نباشد. ضمن اينکه اگر همه اين مطالب نيز درست باشد و طبرزدی فردی شهرت طلب و پول دوست باشد، هنوز اشکال غيردمکراتيک بودن افکار و رفتار سازمان مجاهدين خلق پا برجاست. اين سازمان ايدئولوژی گرا بايد معلوم کند که برای جوانان و دانشجويان دمکراسی خواه و عمدتا سکولار چه پيام جديدی دارد؟ آيا هنوز هم از حزب بعث عراق و ديکتاتور بغداد و گروه طالبان در افغانستان در مقابل نيروهای غرب حمايت ميکند؟ يا موضع آن تغيير کرده است؟ آيا به صرف اينکه در ٢٤ سال گذشته به دليل شرکت ندادن آنها در قدرت، دست به عمليات مسلحانه زده است، اين حق را دارد که در کنار صدام و طالبان قرار گيرد؟ آيا رهبری سازمان قرار نيست يکبار برای هميشه درباره اقدامات دو دهه گذشته خود جوابگو باشد؟ آيا هنوز در اين انديشه است که گويا سال ۱٣٥٧ است و مردم ايران حاضر خواهند بود هر نوع رفتار و افکاری را بپذيرند؟ بديهی است که مردم جز دمکراسی و عدالت به هيچ اصلی تن نخواهند داد و بهمين دليل هر گروهی بخواهد در سرنوشت اين کشور موثر واقع شود، ميبايست به ابزار دمکراسی مقيد گردد. تنها خواسته ما هم همين بوده و هيچ مطالبه‌ی ديگری از دوستان مجاهد خود نداريم.
دوستان مجاهد در پاسخ به پيشنهاد خيرخواهانه و البته انتقادی من گفتند :«بسيجی بخت برگشته با اين که ميان جناح‌های قدرتمند رژيم بسيار دست بدست شده اما هيچگاه – از آغاز تا امروز – ذره‌ايی از وفاداريش به ديو جماران کم نشده است. نه از اصل اساسی حفظ نظام تخطی کرده و نه از سران و باندهای رژيم دل کنده است او از آنهاست و آنها از او. از اين رو خوب ميداند که در دوره پس از يک پايه شدن نظام، ليچارگويی عليه مجاهدين – ولو آنکه تکراری باشد – از هزار بار بيان غلط کردم و توبه کردن نزد خامنه‌ايی ارزشمندتر است.»
درباره اين بخش از نظرات دوستان مجاهد متذکر ميشوم
:الف) نيازی نيست که حتی يکبار نزد خامنه‌ايی بگويم که غلط کردم. کافی است که قول دهم سکوت اختيار کنم و بلافاصله آزاد شوم. همچنين بايد بگويم که من اصلا روحيه گفتن غلط کردم را ندارم. ای کاش ميتوانستم از چنين روحيه‌ايی يرخوردار گردم تا خانواده‌ام به دليل مبارزات سياسی‌ام در اين همه بگير و ببند و کش مکش روحی و روانی قرار نمی‌گرفتند
.
ب) البته اين دوستان دربيان ميزان اهميت جايگاه خود غلو کرده‌اند. چون منهای خمپاره اندازی، به لحاظ سياسی، سازمان مجاهدين خلق برای رژيم اهميت زيادتری از مبارزين سياسی داخل ندارد. و رژيم دريافته است که اين سازمان جايگاه چندانی در بين جوانان ندارد. تنها مسئله رژيم با مجاهدين همان مشی مبارزاتی آنان بود – مسلحانه – که آنهم چند سالی است که تعطيل شده است.
ج) من بارها و بارها گفته و نوشته‌ام که اين رژيم را قبول ندارم. از رفتار اين رژيم در سرکوب، شکنجه و اعدام مخالفين تبری جسته و آن را محکوم می‌کنم و معتقدم روزی بايد پاسخگوی عملکرد خود باشند. من طرفدار يک حکومت سکولار- دمکرات هستم و به همين دليل در زندان بسر ميبرم. بارها کشتار دسته جمعی ۱٣٦٧ را محکوم کرده و همه می‌دانند که آن کشتار به فرمان چه کسی صادر گرديد. اين شهامت و صداقت را داشته و دارم که به اشتباهات گذشته‌ی خود اعتراف کنم و بگويم اگر چه تاکنون در هيچ نهاد دولتی و حکومتی عضويت نداشتم و صرفا به عنوان يک نيروی فرهنگی – سياسی در حوزه دانشگاهی عمل کرده‌ام، اما رهبران جمهوری اسلامی، به ملت و اهداف انقلاب خيانت کرده و آنرا به بيراهه کشانده‌اند. در عين حال نه خمينی را ديو و نه رجوی را فرشته ميپندارم. زيرا «ديو» و «فرشته» هر دو اسطوره هستند و در کل همه انسانها بايد در قبال اعمال مثبت و منفی خود پاسخگو باشند. پس اين اظهارات دوستان هم درباره من، اتهامی بيش نيست.
د) به من گفته‌اند بسيجی بخت برگشته... به اين لحاظ که من بين زندانها و سلولهای مخوف حکومت دست بدست ميگردم – از توحيد، ٢۰٩ اطلاعات، عشرت آباد، حفاظت و اطلاعات، ضدجاسوسی وزارت دفاع، ٥۰۰ سپاه، اوين و ...- اين نظر دوستان را تائيد می‌کنم که يک بسيجی بخت برگشته هستم. اما اين دوستان نيز خيلی بخت يارتر از من نيستند. چون آنها نيز در عراق، افغانستان، ترکيه، و پشت درب پارلمانهای اروپا و آمريکا سرگردانند. البته من ميل ندارم به آنها مجاهد بخت برگشته بگويم.
در هر حال همانگونه که در مطلع بحث نيز متذکر شدم، هدف از طرح چنين مسائل، ليچار گويی نيست. سخن در اين است که چنين سازمان‌هايی نيازمند يک خانه تکانی درون تشکيلاتی هستند. اعضا و هواداران اين سازمان که با من در زندان زندگی کرده‌اند، بخوبی ميدانند که من چنين گروه‌هايی را سرمايه‌های ملت ميدانم. اما معتقدم ميبايست «دمکراتيزه» شوند. همان فرآيندی که جناح اروپايی آن چندی است آغاز کرده، گويا رهبری اين «اصلاحات» بدست خانم مريم رجوی است. شنيده‌ام که ايشان در نظر دارند تا مشی مبارزات سازمان را به سمت مبارزه مسالمت آميز سوق دهند. اگر چنين خبرهايی درست باشد پس می‌توان اميدوار بود که شرايطی فراهم گردد تا نقد گذشته نموده و مبارزه جديد و جدی در زمينه فاز دمکراتيک آن را آغاز نمايند.
بايد به آنها فرصت داد تا زمينه چنين کاری فراهم گردد. «انقلاب دمکراتيک» از آن نوعی که در چند سال اخير در کشورهای همسايه و منطقه رواج يافته، بهترين الگوی «مبارزاتی – سياسی » برای برون رفت از وضعيت موجود است. بنابراين بايد پذيرفت که مبارزه همراه با خشونت درجهت خواسته مبارزين نخواهد بود. اين راهی است که «جنبش دمکراسی خواهی » ملت ايران در پيش روی همه ما قرار داده است. الگوی جنگهای چريکی و يا حکومت‌های تک حزبی و ايدئولوژيک که زمانی در کشورهای آمريکای جنوبی معمول بود، در منطقه ما جواب نداده و ملت ايران نيز عملا نشان داده که گرايشی به اينگونه حکومت‌های دست چپی ندارد.
پس پيش بسوی مبارزات دمکراتيک
حشمت الله طبرزدی ايران – تهران – زندان اوين –بند ٣٥۰ کارگری۸/ديماه / ۱٣۸٤
2006/12/11
سیاست شکست خورده . بازهم فریب نخوریم؟

دروغ است دروغ

امروز در حاشیه دیدار محمود احمدی نژاد از دانشگاه پلی تکنیک عکس وی به آتش کشیده شد . دقایقی نگذشت که خبرگزاری ها وابسته به نهادهای سرکوبگر جمهوری اسلامی خبر اعتراضات دانشجویی را به دنیا مخابره کردند. در این بحبوجه خبر به آتش کشیده شدن عکس احمدی نژاد مانند بمب خبری دنیا را به صدا در آوردخبرگزاری های اپوزوسیونی همگی با خشنودی از اقدام انجام شده اعلام کردند دانشجویان مبارز عکس محمود احمدی نژاد رابه آتش کشیدند. اما دوستان فریب نخورید بنویسید وابستگان به جمهوری اسلامی این عمل را انجام دادند.چرا؟جمهوری اسلامی بعد از آنکه قیام با شکوه15 آذر را به مانند پتکی که برسرش اصابت کرده است دید از حربه ی قدیمی برای فریب دنیا اسفاده کرد.
به مانند اعتراضات دانشجویی در فرانسه که مجسمه های دولت مردان به آتش کشیده شد ،به مانند آمریکا که مردم در اعترضات خود مجسمه های بوش را به آتش می کشند امروز نمایشی مسخره را به راه انداخت و در همان دقایق محمود احمدی نژاد اعلام کرد عیبی ندارد من همه را دوست دارم و با کسی برخورد نمی شود.این همان فریب دنیا بود به مانند نمایش انتخاباتی که ثمره اش ریاست جمهوری احمدی نژاد شد .چه کسی باور داشت که احمدی نژاد رئیس جمهوری شود؟ در میان حیرت همگان رژیم برگ دیگری را ورق زد و در حالی که همه از پیروزی رفسنجانی سخن می راندند اعلام کرد احمدی نژاد بازی را برد.
چگونه بود که در میان آن همه نیروی بسیجی وابسته و اطلاعاتی های موجود این اتفاق رخ داد و اتفاقا صدای هیچ کدام هم در نیامد؟چگونه بود که این فرد به مانند دفعات قبل بازداشت نشد؟چگونه است که احمد باطبی با پیراهن خونی خود به این وضعیت رسید و حالا هیچ اتفاقی برای این فرد نیافتاده است. رژیم مهرورز نشده است رژیم حرفه ای تر شده است و خوب می داند چه می کند . دوستان فریب نخورید رژیم بازی کثیف دیگری را آغاز کرده است . در همان دقایق احمدی نژاد از مهرورزی سخن راند و در پاسخ به فردی که پرسیده بود مهرورزی را معنی کن گفت : مهرورزی یعنی اینکه من همه ی کسانی را که به من اهانت کردند را دوست دارم و می بینید این آزادی را این آزادی اندیشه را!!! فیلم این جریان را تلویزیون حکومتی پخش کرد و از مهرورزی رئیس جمهوری سخن راند. چگونه است که فیلم اعترضات 15 آذر را پخش نکردند چرا پنج هزار دانشجوی ناراضی را سانسور کردند و این تعداد دانشجو را به رخ جهانیان کشیدند؟رژیم مهرورز نشده است باور کنید وگرنه امروز احمد و کیانوش در زندان نبودند. رژیم اسلامی امروز نشان داد برای به دست آوردن ذره ای اعتبار حاضر به انجام هر کاری هست و چه آماتور هم نشان می دهد. ایرانیان وقت آن رسیده است که حسابمان را از این بدنامی جدا کنیم. وقتی در آستانه انتصاباتی که می دانند شکست خورده است این اعمال انجام می شود نشان دهنده ی آن است که چشم های خیره شده به سمت ایران را به مسیر دیگری منحرف کنند. هدفشان چیز دیگری است. می خواهند بگویند در ایران آزادی وجود دارد .دیروز دیدیم وقتی سربازان را مجبور به رای دادن کردید مشخص است چقدر آزادی وجود دارد.

حنایتان بی رنگ شده است وبه قول یارمبارزمان کیانوش از مهرورزی به دانشجویان دم نزنید .باورتان نداریم .

زنده باد آزادی گسسته باد دیکتاتوری جمهوری اسلامی
به امید آزادی کلیه زندانیان سیاسی
دوستان به این عکس خوب نگاه کنید به اطرافیان وخود این فردی که تصویر را در دست دارد توجه کنید .

پینوشه مرد

پینوشه مرد

خبر کوتاه بود

آگوستو پینوشه، دیکتاتور سابق شیلی روز یکشنبه در سن 91 سالگی درگذشت. وی هفته گذشته دچار حمله شدید قلبی شده بود
ژنرال پینوشه، یکی از روسای جمهور آمریکای لاتین بود که با کودتای نظامی در 11 سپتامبر سال 1973 به قدرت رسید و به مدت 17 سال در راس یک حکومت پلیسی ریاست جمهوری شیلی را تا سال 1990 میلادی بر عهده داشت.
در دوران حکومت سیاه او دست کم سه هزار نفر از مخالفان حکومت نظامی در شیلی به قتل رسیده یا ناپدید شدند.
در ابتدا لبخند رضایتی بر لبان آنانی که عزیزانشان را این مرد به خاک و خون کشید نشست و سپس اشک و ناله برخاست فرزندانمان را چه کردند؟ خودش بود پینوشه! او فرزندان ما را کشت. او بود که انسان ها را با دستان بسته با دریا ریخت . خودش بود . اما پینوشه های تاریخ همگی چنین روزی را برای خود متصور باشند.
آیا مادران،پدران و فرزندان آنانی که سال67 بی گناه اعدام شدند از خبر مرگ پینوشه خوشحال شدند؟ شاید آنان به روزی دیگر می اندیشند!
آنانی که فرزندانشان صرفا به دلیل عقده خاص از بین رفته دیدند؟آنانی که حرمت دخترانشان را در آخرین لحظات زندگی شکسته دیدند. وای چقدر سخت است انسان در مقابل بیداد محکوم به سکوت باشد . نمی توانستند چیزی بگویند؟امروز شیلی فریاد زد ؟دیروز عراق فریاد زد؟فردا ایران فریاد خواهد زد چه گذشت بر فرزندان ما؟
شعر زیر یکبار در وبلاگ قرار دادم و آن روز آرزو کردم تمام دیکتاتور های تاریخ نابود شوند. صدام رفت،پینوشه هم رفت،فیدل مانده و...
پینوشه گرگ فراری توی خورجینت چی داری؟ چن تا گرو دسته جمعی؟ چن تا اعدام بهاری؟
پینوشه گرگ فراری چن تا ناخونو کشیدی؟ چن هزار تا بچه کشتی؟ چن تا جون کندنو دیدی؟
پای جوخه های مرگت چن تا چشم بسته مرده؟ خاک سرخ چندتا باغچه، مهر چکمه ها تو خورده؟
بگو چن تا گل سرخو باچشای بسته چیدی؟ واسه هر مدال سربی چند تا عشقو سر بریدی؟
ویکتور خارا بدون دست باز داره گیتار می زنه هنوز تو چله سکوت شمع ترانه روشنه
می دونم گرگ درونت هنوزم تشنه ی خونه توی یخبندونه چشمات هنوزم برق جنونه
دیگه فرصتی نمونده لحظه مردنه گرگه برای فرار آخر، چکمه هات واسه ت بزرگه
پینوشه گرگ فراری دنیا اندازه سیبه هر جا باشی واسه مردم یه غریبه ای،غریبه
پینوشه اسم تو امروز دیگه هم معنی درده واسه لرزیدن دستات هیچ کسی گریه نکرده
بگو با این همه نفرین چه طوری دووم آوردی؟ می دونم تو هر دقیقه صد هزار مرتبه مردی
پینوشه گرگ فراری آخر قصه همینه اوج فواره قدرت دوباره خاک زمینه
برای عبرت آینه، شاه پوشالی زیاده خوشه غرش طوفان ، حاصل کاشتن باده
یادمون باشه همیشه پل کهنه بی عبوره اونور سکه ظلمت عکس نازنین نوره
شعر: یغما گلرویی
2006/12/06
امروز پانزده آذر در تهران چه گذشت؟
پیرو دعوت سازمان ها،گروه ها،و نهادهای سیاسی و حقوق بشری امروز 15 آذر ساعت یازده و نیم به تجمع دانشجویان قدم گذاشتم. خیابان های منتهی به دانشگاه به طور کامل بسته شده بود . راننده می گوید آقا پایین تر نمی توان رفت چه خبر است؟ دانشجویان تظاهرات دارند؟ می گویم آره . امروز تجمع است . کوچه ای نظرم را جلب می کند 3 مینی بوس در آن متوقف شده است . تعدادزیادی در کنار مینی بوس ها ایستاده اند. دو نفر هم در ابتدای کوچه ایستاده اند. یکی شان بی سیمی در دست دارد که زیر روزنامه پنهانش کرده است.از رفت و آمد جلوگیری می کنند به شدت خیابان تحت کنترل است آرام و بی اهمیت به راهم ادامه می دهم . منتظر اتفاق هستم .یکی صدا می کند هی آقا کجا می ری؟ برنمی گردم دوباره صدا می زند! برادر کجا؟ برمی گردم می گویم می خواهم کتاب بخرم؟ می گوید پس چرا به طرف دانشگاه می روی ؟می گویم اینجا را بلد نیستم . کاغذی را از قبل در جیبم گذاشته ام و آدرس یک کتابفروشی این اطراف را روی نوشته ام و نام کتابی را هم زیرش نوشته ام . می گوید خیلی خوب طرف دانشگاه نرو. می گویم مگر خبری است ؟ میگوید نه. مشکلی نیست شما بفرما. خیابان حالت نظامی گرفته است . انگار حکومت نظامی است. قدمی جلو تر می گذارم می بینم نیروی انتظامی کاملا خیابان را زیر نظر دارد . تعداشان بسیار زیاد است .1 بنز پلیس و یک ماشین شخصی شان هم در کنار خیابان ایستاده است. 60تا 70سرباز با زره مقابل ماشین ایستاده اند که مشخص است برای چه مسلحشان کرده اند .شماره همراه (ن)را در شماره گیری سریع وارد می کنم تا اگر اتفاقی افتاد سریعا با او تماس بگیرم
یک مامور نیروی انتظامی جلویم را می گیرد هی کجا می ری؟ جلو تر نرو ببینیم!برای چی اینجا آمدی می گویم به قبلی ها گفتم می خواهم کتاب بخرم. برو ببینم تا بازداشتت نکردم . زیر لب می گویم عوضی .می داند چه گفتم .زود برو ببینم . راه را کج می کنم . می دانم اگر یکبار دیگر ببینتم بازداشت می شوم . کلاهم را از کیفم در می آورم بر سرم می گذارم . عینکم را هم می زنم مدتی خودم را مشغول می کنم .
هر 50سانتی متر یک سرباز ایستاده است این را از کف پوش ها خیابان میتوان فهیمد .تا چشم کار می کند لباس شخصی و سرباز در خیابانند . نیروهای لباس شخصی خیابان را تحت کنترل گرفته اند . دانشجویان هر لحظه بر تعدادشان افزوده می شود . کنار خیابان ها را نگاه می کنم تا نامشان را بر ذهن بسپارم
ساعت از 12 گذشته است .دانشجویان معترض در دانشگاه را می بینم که فریاد می زنند باز کن باز کن، بشکنش بشکنش. با تعدادی از جوانان هم صحبت می شوم . در چشم هاشان می توان خواند برای چه آمده اند؟ پلاکارد در دست دارند ،یکی شان هم زیر کتش چند کاغذ پنهان کرده است.کارت ندارم شاید نتوانم وارد دانشگاه شوم .بچه ها می گویند ما هم نداریم یک جوری وارد می شویم . مگر دانشجو نیستی می گویم چرا . می گویند خوب پس بلدی چه کنی ،باخنده . ولی فکر نمی کنم ببین آنهایی را هم کارت دارند راه نمیدهند .
درب دانشگاه در خیابان 16 آذر با فشار دانشجویان تکان می خورد با هر حرکتی بیشتر می لرزد. بشکن بشکن . صدای فریاد دانشجویان پشت درب را می شنوم .غرور تمام وجودم را گرفته است . استرس عجیبی هم دارم . دندان هایم به هم می خورد .بچه ها پشت درب دانشگاه کمک می کنند به در فشار می آورند صدای فریاد بچه ها بیشتر هم می شود درب شکسته می شود. جمعیت پشت درب به کنار می روند و دانشجو غیر دانشجو وارد دانشگاه می شوند . برای ورود به دانشگاه رقابت بین افراد وجود دارد. بچه ها که با هم همراه شده اند به سمت محل تجمع که دانشگاه فنی است حرکت می کنند . بعضا شعارهایی می دهند . مرگ بر دیکتاتور،یکی می گوید تحریم انتصابات
جمعیت به سمت محل تجمع حر کت می کند .تعداد بسیار زیاد است اینطور بگویم که فشردگی آنقدر زیاد است که دیگر نگرانی از بابت شناسایی وجود ندارد. جمعیت شعار مرگ بر دیکتاتور را سر می دهد. تلاش می کنم به نوعی به اطرافیان بگویم بگویند زندانی سیاسی آزاد باید گردد. صدایی را می شنوم انگار یکی دارد با دانشجویان صحبت می کند سخنرانی است گویا . نیروهای لباس شخصی در کنار تجمع حضور دارند تعداشان انگشت شمار نیست خیلی هستند. یک شان که ریش هایش یقه اش را هم پوشش داده کاپشن قهوه ای رنگی با تن دارد و هیکل درشتی هم دارد دائما با بی سیم صحبت می کند . یکی دیگرشان دست دانشجویی را می کشد و به کنار پرت می کند تا بتواند جلوتر برود.جمعیت شعار می دهد مرگ بر استبداد .
می خواهم بگویم بابا بگوید احمد باطبی آزاد باید گردد که جمعیت شعار می دهد: مرگ بر دیکتاتور مرگ بر دیکتاتور مرگ بر دیکتاتور .
با شنیدن این شعارها احساس آرامش می کنم.به درختی تکیه می دهم و با دقت مشغول خواندم پلاکاردها بچه ها می شوم عکس و نوشته ها در دست دانشجویان مدام بالا و پایین می رود. یکی از دانشجویان درگیر می شود و نیروهای امنیتی وی را به عقب می رانند.چند نفر در جلو تجمع مشغول سخنرانی هستند. آنقدر همهمه وجود دارد که صدایشان را اصلا نمی شنوم. پلاکاردهای بزرگی در دست دانشجویان است که دانشجویان آنها را به یکدیگر می دهند تا خسته نشوند. فریاد زده می شود مرگ براستبداد وهمهمه ای بین دانشجویان می افتد. فریاد میزنیم مرگ بر دیکتاتور .
تا الان کسی را ندیدم دستگیر کنند. شاید می خواهند راه برگشت بازداشتمان کنند تعدادی ازلباس شخصی ها که دوستان می گویند بسیجی های دانشگاه هستند با همراهی فرد دیگر به یکی از دانشجویان حمله می کنند و بلافاصله بچه ها به کمک او می روند بحث سختی بین دو طرف در گرفته که نمی شنوم چه می گویند ولی از رگ های برجسته شده گلوی یک دانشجو می توان فهمید اصلا گفتگوی دوستانه ای نیست .از پشت تجمع یکی از دانشجویان با سرعت به طرف این درگیری می آید و کلامی را به یکی از لباس شخصی ها می گوید . همزمان با حرکتش دستش به چشم یکی از لباس شخصی ها می خورد . خنده جمعیت مرا هم به خنده می اندازد . لباس شخصی آسیب دیده را که ناخواسته آسیب دید را به کناری می برند و بچه ها می خندند کور شد بازهم همه می خندند.
از جایم فاصله می گیرم وجلو تر می روم .یکی از اعضای دفتر تحکیم وحدت را می بینم . در اینترنت عکسش را دیده بودم .می خواهم جلو بروم و بگویم چرا شعاری برای آزادی احمد و کیانوش نمی دهید.می بینم بچه ها روی زمین نشسته اند و نمی توان از میانشان حرکت کرد . ناچار سر جایم بر می گردم . پلاکاردی روی زمین افتاده رویش نوشته شده به انگلیسی فری دام(آزادی)در دست می گیرمش و به به درخت تکیه می دهم .دختری می خواهد جلوبرود دوستش می گوید بهاره کجا ؟ تور و خدا جلو تر نرو. کنار من می ایستند و من جایم را به اینها می دهم و از درخت فاصله می گیرم. یک نفر که نمیدانم کیست می آید از سمت ما عکس بگیرد .عینک آفتابی را بر چشم می گذارم و کلاه را پایین تر می آورم و سرم را به پایین می اندازم .جمعیت از عکاس ها هراس دارد. جلو تر می روم تا صدا سخنران ها را بشنوم که ناگهان فریاد زده می شود ، بی شرف بی شرف. گویا وزیر علوم را خطاب قرار داده اند . شعار سریعا قطع می شود.دختری کنار دستم ایستاده . با عصباینت می گوید آنتن نمی دهد. من هم همراهم را نگاه می کنم می بینم اصلا آرم شرکت مخابرات حذف شده است . پس ارتباط قطع شده است .دانشجویان فریاد می زنند.فردی را می بینم که از پلاکاردها عکس می گیرد. به همین خاطر پلاکارد را کنار می گذارم و ساعتم را نگاه می کنم .ساعت دو و ربع شده است .فرصت نکردم عکسی از تجمع بگیرم برای بازگشت نمی دانم چه بکنم اگر تنها بروم و بازداشت شوم چه ؟ می بینم دسته ای از بچه ها دارند بیرون می روند به همراهشان راه می افتم و مانند لشکر پیروز از مقابل نیروهای امنیتی عبور می کنیم . یکی از بزرگتر ها می گوید اینجا شعار ندهید آرام رد شوید و به گوشه و کنار بروید . یکی از بچه ها میخواهد به کافی نت برود از من آدرس می پرسد می گویم من این منطقه را نمی شناسم
بچه های دانشجو همچنان ادامه می دهند و انگار نمی خواهند تجمع را به پایان ببرند . نمی دانم تا چه ساعتی ادامه دارد .(م . ا) هم نمیداند و با خودم می گویم من باید بروم فردا کلاس دارم .باید ساعت 3حرکت کنم. متاسفانه دیر تر از زمان اعلام شده تجمع آغاز شد. پیاده راه می افتم به نزدیک میدان انقلاب می رسم و از یکی از سوپرهای نزدیک بطری آب می خرم .نفس راحتی می کشم و یک زنده باد به بچه ها می گویم . تمام وجودم غرق در غرور و شادی شده است . مقابلشان قد علم کردیم .خدا می داند چه کسی را بازداشت کنند . تا آخرشب مشخص می شود . تا ساعتی که من در دانشگاه بودم خبری نشد . اگر بگویم تا امروز هیچ تجمعی را متحد تر ،پر جمعیت تر از امروز ندیده ام دروغ نگفته ام . شور آزادی خواهی تمام وجود دانشجویان را پر کرده بود ،چشم ها حالت دیگر داشت ،همه با هم مهربان بودیم و به محض اینکه مشکلی پیش می آمد همه برای کمک شتاب می کردند. جمعیت خیلی زیاد بود بالا ،بالای 5 هزار نفر.نمی دانم تا چه ساعتی در آنجا بودند ولی تعداد نیروهای نظامی مقابل درب بسیار زیاد بود مطمئنا تعدادی را بازداشت می کنند.
ای کاش همیشه اینقدر متحد بودیم
ما توانستیم امروز گوشه ای از قدرت جنبش دانشجویی رابه رخ سرکوبگران بکشانیم .
زنده باد جنبش دانشجویی
12/06/2006