پیرو دعوت سازمان ها،گروه ها،و نهادهای سیاسی و حقوق بشری امروز 15 آذر ساعت یازده و نیم به تجمع دانشجویان قدم گذاشتم. خیابان های منتهی به دانشگاه به طور کامل بسته شده بود . راننده می گوید آقا پایین تر نمی توان رفت چه خبر است؟ دانشجویان تظاهرات دارند؟ می گویم آره . امروز تجمع است . کوچه ای نظرم را جلب می کند 3 مینی بوس در آن متوقف شده است . تعدادزیادی در کنار مینی بوس ها ایستاده اند. دو نفر هم در ابتدای کوچه ایستاده اند. یکی شان بی سیمی در دست دارد که زیر روزنامه پنهانش کرده است.از رفت و آمد جلوگیری می کنند به شدت خیابان تحت کنترل است آرام و بی اهمیت به راهم ادامه می دهم . منتظر اتفاق هستم .یکی صدا می کند هی آقا کجا می ری؟ برنمی گردم دوباره صدا می زند! برادر کجا؟ برمی گردم می گویم می خواهم کتاب بخرم؟ می گوید پس چرا به طرف دانشگاه می روی ؟می گویم اینجا را بلد نیستم . کاغذی را از قبل در جیبم گذاشته ام و آدرس یک کتابفروشی این اطراف را روی نوشته ام و نام کتابی را هم زیرش نوشته ام . می گوید خیلی خوب طرف دانشگاه نرو. می گویم مگر خبری است ؟ میگوید نه. مشکلی نیست شما بفرما. خیابان حالت نظامی گرفته است . انگار حکومت نظامی است. قدمی جلو تر می گذارم می بینم نیروی انتظامی کاملا خیابان را زیر نظر دارد . تعداشان بسیار زیاد است .1 بنز پلیس و یک ماشین شخصی شان هم در کنار خیابان ایستاده است. 60تا 70سرباز با زره مقابل ماشین ایستاده اند که مشخص است برای چه مسلحشان کرده اند .شماره همراه (ن)را در شماره گیری سریع وارد می کنم تا اگر اتفاقی افتاد سریعا با او تماس بگیرم
یک مامور نیروی انتظامی جلویم را می گیرد هی کجا می ری؟ جلو تر نرو ببینیم!برای چی اینجا آمدی می گویم به قبلی ها گفتم می خواهم کتاب بخرم. برو ببینم تا بازداشتت نکردم . زیر لب می گویم عوضی .می داند چه گفتم .زود برو ببینم . راه را کج می کنم . می دانم اگر یکبار دیگر ببینتم بازداشت می شوم . کلاهم را از کیفم در می آورم بر سرم می گذارم . عینکم را هم می زنم مدتی خودم را مشغول می کنم .
هر 50سانتی متر یک سرباز ایستاده است این را از کف پوش ها خیابان میتوان فهیمد .تا چشم کار می کند لباس شخصی و سرباز در خیابانند . نیروهای لباس شخصی خیابان را تحت کنترل گرفته اند . دانشجویان هر لحظه بر تعدادشان افزوده می شود . کنار خیابان ها را نگاه می کنم تا نامشان را بر ذهن بسپارم
ساعت از 12 گذشته است .دانشجویان معترض در دانشگاه را می بینم که فریاد می زنند باز کن باز کن، بشکنش بشکنش. با تعدادی از جوانان هم صحبت می شوم . در چشم هاشان می توان خواند برای چه آمده اند؟ پلاکارد در دست دارند ،یکی شان هم زیر کتش چند کاغذ پنهان کرده است.کارت ندارم شاید نتوانم وارد دانشگاه شوم .بچه ها می گویند ما هم نداریم یک جوری وارد می شویم . مگر دانشجو نیستی می گویم چرا . می گویند خوب پس بلدی چه کنی ،باخنده . ولی فکر نمی کنم ببین آنهایی را هم کارت دارند راه نمیدهند .
درب دانشگاه در خیابان 16 آذر با فشار دانشجویان تکان می خورد با هر حرکتی بیشتر می لرزد. بشکن بشکن . صدای فریاد دانشجویان پشت درب را می شنوم .غرور تمام وجودم را گرفته است . استرس عجیبی هم دارم . دندان هایم به هم می خورد .بچه ها پشت درب دانشگاه کمک می کنند به در فشار می آورند صدای فریاد بچه ها بیشتر هم می شود درب شکسته می شود. جمعیت پشت درب به کنار می روند و دانشجو غیر دانشجو وارد دانشگاه می شوند . برای ورود به دانشگاه رقابت بین افراد وجود دارد. بچه ها که با هم همراه شده اند به سمت محل تجمع که دانشگاه فنی است حرکت می کنند . بعضا شعارهایی می دهند . مرگ بر دیکتاتور،یکی می گوید تحریم انتصابات
جمعیت به سمت محل تجمع حر کت می کند .تعداد بسیار زیاد است اینطور بگویم که فشردگی آنقدر زیاد است که دیگر نگرانی از بابت شناسایی وجود ندارد. جمعیت شعار مرگ بر دیکتاتور را سر می دهد. تلاش می کنم به نوعی به اطرافیان بگویم بگویند زندانی سیاسی آزاد باید گردد. صدایی را می شنوم انگار یکی دارد با دانشجویان صحبت می کند سخنرانی است گویا . نیروهای لباس شخصی در کنار تجمع حضور دارند تعداشان انگشت شمار نیست خیلی هستند. یک شان که ریش هایش یقه اش را هم پوشش داده کاپشن قهوه ای رنگی با تن دارد و هیکل درشتی هم دارد دائما با بی سیم صحبت می کند . یکی دیگرشان دست دانشجویی را می کشد و به کنار پرت می کند تا بتواند جلوتر برود.جمعیت شعار می دهد مرگ بر استبداد .
می خواهم بگویم بابا بگوید احمد باطبی آزاد باید گردد که جمعیت شعار می دهد: مرگ بر دیکتاتور مرگ بر دیکتاتور مرگ بر دیکتاتور .
با شنیدن این شعارها احساس آرامش می کنم.به درختی تکیه می دهم و با دقت مشغول خواندم پلاکاردها بچه ها می شوم عکس و نوشته ها در دست دانشجویان مدام بالا و پایین می رود. یکی از دانشجویان درگیر می شود و نیروهای امنیتی وی را به عقب می رانند.چند نفر در جلو تجمع مشغول سخنرانی هستند. آنقدر همهمه وجود دارد که صدایشان را اصلا نمی شنوم. پلاکاردهای بزرگی در دست دانشجویان است که دانشجویان آنها را به یکدیگر می دهند تا خسته نشوند. فریاد زده می شود مرگ براستبداد وهمهمه ای بین دانشجویان می افتد. فریاد میزنیم مرگ بر دیکتاتور .
تا الان کسی را ندیدم دستگیر کنند. شاید می خواهند راه برگشت بازداشتمان کنند تعدادی ازلباس شخصی ها که دوستان می گویند بسیجی های دانشگاه هستند با همراهی فرد دیگر به یکی از دانشجویان حمله می کنند و بلافاصله بچه ها به کمک او می روند بحث سختی بین دو طرف در گرفته که نمی شنوم چه می گویند ولی از رگ های برجسته شده گلوی یک دانشجو می توان فهمید اصلا گفتگوی دوستانه ای نیست .از پشت تجمع یکی از دانشجویان با سرعت به طرف این درگیری می آید و کلامی را به یکی از لباس شخصی ها می گوید . همزمان با حرکتش دستش به چشم یکی از لباس شخصی ها می خورد . خنده جمعیت مرا هم به خنده می اندازد . لباس شخصی آسیب دیده را که ناخواسته آسیب دید را به کناری می برند و بچه ها می خندند کور شد بازهم همه می خندند.
از جایم فاصله می گیرم وجلو تر می روم .یکی از اعضای دفتر تحکیم وحدت را می بینم . در اینترنت عکسش را دیده بودم .می خواهم جلو بروم و بگویم چرا شعاری برای آزادی احمد و کیانوش نمی دهید.می بینم بچه ها روی زمین نشسته اند و نمی توان از میانشان حرکت کرد . ناچار سر جایم بر می گردم . پلاکاردی روی زمین افتاده رویش نوشته شده به انگلیسی فری دام(آزادی)در دست می گیرمش و به به درخت تکیه می دهم .دختری می خواهد جلوبرود دوستش می گوید بهاره کجا ؟ تور و خدا جلو تر نرو. کنار من می ایستند و من جایم را به اینها می دهم و از درخت فاصله می گیرم. یک نفر که نمیدانم کیست می آید از سمت ما عکس بگیرد .عینک آفتابی را بر چشم می گذارم و کلاه را پایین تر می آورم و سرم را به پایین می اندازم .جمعیت از عکاس ها هراس دارد. جلو تر می روم تا صدا سخنران ها را بشنوم که ناگهان فریاد زده می شود ، بی شرف بی شرف. گویا وزیر علوم را خطاب قرار داده اند . شعار سریعا قطع می شود.دختری کنار دستم ایستاده . با عصباینت می گوید آنتن نمی دهد. من هم همراهم را نگاه می کنم می بینم اصلا آرم شرکت مخابرات حذف شده است . پس ارتباط قطع شده است .دانشجویان فریاد می زنند.فردی را می بینم که از پلاکاردها عکس می گیرد. به همین خاطر پلاکارد را کنار می گذارم و ساعتم را نگاه می کنم .ساعت دو و ربع شده است .فرصت نکردم عکسی از تجمع بگیرم برای بازگشت نمی دانم چه بکنم اگر تنها بروم و بازداشت شوم چه ؟ می بینم دسته ای از بچه ها دارند بیرون می روند به همراهشان راه می افتم و مانند لشکر پیروز از مقابل نیروهای امنیتی عبور می کنیم . یکی از بزرگتر ها می گوید اینجا شعار ندهید آرام رد شوید و به گوشه و کنار بروید . یکی از بچه ها میخواهد به کافی نت برود از من آدرس می پرسد می گویم من این منطقه را نمی شناسم
بچه های دانشجو همچنان ادامه می دهند و انگار نمی خواهند تجمع را به پایان ببرند . نمی دانم تا چه ساعتی ادامه دارد .(م . ا) هم نمیداند و با خودم می گویم من باید بروم فردا کلاس دارم .باید ساعت 3حرکت کنم. متاسفانه دیر تر از زمان اعلام شده تجمع آغاز شد. پیاده راه می افتم به نزدیک میدان انقلاب می رسم و از یکی از سوپرهای نزدیک بطری آب می خرم .نفس راحتی می کشم و یک زنده باد به بچه ها می گویم . تمام وجودم غرق در غرور و شادی شده است . مقابلشان قد علم کردیم .خدا می داند چه کسی را بازداشت کنند . تا آخرشب مشخص می شود . تا ساعتی که من در دانشگاه بودم خبری نشد . اگر بگویم تا امروز هیچ تجمعی را متحد تر ،پر جمعیت تر از امروز ندیده ام دروغ نگفته ام . شور آزادی خواهی تمام وجود دانشجویان را پر کرده بود ،چشم ها حالت دیگر داشت ،همه با هم مهربان بودیم و به محض اینکه مشکلی پیش می آمد همه برای کمک شتاب می کردند. جمعیت خیلی زیاد بود بالا ،بالای 5 هزار نفر.نمی دانم تا چه ساعتی در آنجا بودند ولی تعداد نیروهای نظامی مقابل درب بسیار زیاد بود مطمئنا تعدادی را بازداشت می کنند.
ای کاش همیشه اینقدر متحد بودیم
ما توانستیم امروز گوشه ای از قدرت جنبش دانشجویی رابه رخ سرکوبگران بکشانیم .
زنده باد جنبش دانشجویی
12/06/2006